دیروز یک سیب درسته خوردم , با هسته هایش
امروز که بیدار شدم,یک درخت سیب شده بودم
از روی تخت تکان نخوردم, ریشه هایم مرا محکم نگه می داشت
دستهایم هم پر شده بود از سیب قرمزِ قرمزِ قرمز
نمی دانم فهمیدی یا نه؟
ولی آن سیب هایی که از دست های تو
تا دستهای خودم چیده بودم , همه اش کار خودم بود
آخر تو که تکان نمی خوردی,
ولی من فهمیدم, سیب هایی که چیده بودی
همه اش کار خودت بود ,
آخر چند بار بگویم ,
سیب ها را با هسته نخور.
You fill up me senses like a night in a forest
Like the mountains in springtime, like a walk in the rain
Like a storm in the desert, like a sleepy blue ocean
You fill up my senses come fill me again.
Come let me love you, let me give my life to you
Let me drown in your laughter, let me die in your arms
Let me lay down beside you, let me always be with you
Come let me love you, come love me again.