ميخواهد پايين قشقرق راه بيندازد. ديگر هيچ پول نداري؟ بايد
تفاوتش را تامين کنيم وگرنه..."
آندره آس مي گويد:"چرا"
.
.
.
اولينا با دفتر حقوق و ساعت مي رود دم در, باز هم پچ پچ هيجان-
انگيزي به لهستاني. آندره آس دنبالش مي رود و فرياد مي زند: "اينجا
باز هم يک پول اور هست, يک دست هست, يک پا هست. پا لازم نداريد؟
يک پاي عالي آدميزاد, ترو تميز ... پاي آدمي که تقريبا معصوم است؟
به دردتان نميخورد؟ اين را بابت بقيه اش حساب کنيد. باز هم چيزي مي ماند؟"
با صدايي بلند مثل معامله گرها حرف ميزند, بدون هيجان, و همين طور هم دست
اولينا را در دست خود نگه داشته است.
هاينريش بل
فکر ميکني اينارو کي ميگفت؟؟؟
