For You when I'm in mood

Letters from children to god

اين بخشي از يه سري نامه است که بچه ها براي خدا نوشتن :

Dear GOD, Instead of letting people die and having to make new ones, why don't You just keep the ones You have? - Jane

Dear GOD, If You watch me in church on Sunday, I'll show You my new shoes. - Mickey

Dear GOD, I went to this wedding and they kissed right in church. Is that okay? - Neil

Dear GOD, Thank you for the baby brother, but what I prayed for was a puppy. - Joyce

Dear GOD, Why is Sunday school on Sunday? I thought it was supposed to be our day of rest. - Tom L.

Dear GOD, If we come back as something else, please don't let me be Mary Horton - because I hate her. - Denise

Dear GOD, If you give me a genie like Aladdin, I will give You anything You want, except my money or my chess set. - Raphael

Dear GOD, You don't have to worry about me. I always look both ways. - Dean

Dear GOD, We read Thomas Edison made light. But in Sunday school they said You did it. So I bet he stole your idea. - Sincerely, Donna

Dear GOD, I do not think anybody could be a better GOD. Well, I just want You to know but I am not just saying that because You are GOD already. - Charles


 

# Tuesday, March 30, 2004 11:40 AM
(0) comments


هندي

طبق تجربه من اگه دست هنديا رو ببندي ديگه نمي تونن حرف بزنن 

# Sunday, March 28, 2004 7:20 PM
(0) comments


دوست

گفت دوستت دارم
خنديدم
نگاهم کرد
پرسيد دوستم داري؟
نگاهش کردم
خنديد


So if you want to love me then darlin’ don’t refrain ...
 

# Friday, March 26, 2004 7:07 PM
(0) comments


رابطه 2

تعداد ساعتهايي که بايد منتظر تاکسي وايسي متناسبه با تعداد خطوط چهره
به علاوه تعداد موهاي پشت لب* به توان 2

*دختر سيبيلوها استثنا هستند 

# 2:32 AM
(0) comments


شجاعت

ميان جنازه ها فرياد زدم
"آخر براي چه مي جنگيد؟"
صدايي گفت : " ترس"
گفتم : " ترس از چه؟"
صدا گفت : "ترس از جنگ"
و او شجاعت را در سه کلمه خلاصه کرد 

# Wednesday, March 24, 2004 4:58 PM
(0) comments


رابطه

تعداد ساعتهايي که بايد منتظر تاکسي وايسي متناسبه با تعداد خطوط چهره 

# Monday, March 22, 2004 11:28 AM
(0) comments


کوه

آره عزيزم
وقتي با کفش ورني و شلوار اتوکشيده
اونم تو روز باروني بري کوه
بهت حق ميدم با اون چشاي وق زدت بهم زل بزني
ميدونم چي تو سرته
آره نکبت من چاله آبو دوست دارم
حال نميکنم مثل تو از روش بپرم
حالا هي اون لعنتيو پوليش کن 

# Friday, March 19, 2004 6:31 PM
(0) comments


چهارشنبه سوري

فکر کنم يه کمي ارزشها ريخته تو هم
يه کم که چه عرض کنم
ديشب بعد از اينکه سرو صداشون تموم شد
شروع کردن بزن برقص
تا اينجاش مشکلي نيست
ولي اين دختره که نميدونم از کدوم دهاتيه اي اومده بود
همه رو ساکت کرد که سکسي ليدي بخونه
بعد که بزن برقص شروع شد
اومده دست منو ميکشه که بايد با من برقصي
اگه هرچي خورده بود تگري ميزد تو صورتم بهتر بود

راستي بالاخره اومد ...





سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند


.............="سال نو مبارک"=...............

 

# Wednesday, March 17, 2004 10:29 AM
(0) comments


--------------

با اين حال ميکنم :

آلفي
 

# Tuesday, March 16, 2004 2:13 AM
(0) comments


تراژدى دست‏هاى خالى

كريسمس بود. من به يك قنادى رفته بودم. از پشت ويترين به آدمك‏هاى بادامى، به بابانوئلهاى شكلاتى و به نان‏هاى خامه‏اى نگاه مى‏كردم. (كى كريسمس بود، و كدام كريسمس در كداميك از سال هاى زودرفته؟ زمان در اينجا كه من زندگى مى كنم يك حرف پرت بى ربط است)
اول ترديد داشتم.اما با ديدن يكى از نان‏هاى خامه‏اى آلبالودار تصميم گرفتم وارد قنادى بشوم. (در بعضى ساعت‏هاى خالى زندگى مردى كه من باشم يك دانه آلبالو مثل يك جمله معترضه حرف ديگرى مى‏زند.)

قنادى شلوغ بود. خواستم برگردم كه دوباره چشمم به نان‏هاى خامه‏اى آلبالودار افتاد. ناچار ايستادم. نوبتم كه شد، قناد يك دوازدهم لبخندش را نشانم داد. من در عوض همه نان خامه‏اى آلبالودار را نشانش دادم.
پرسيد: "اين؟"
و يكى از شيرينى‏هاى شكلاتيش را نشانم داد. به شيرينى شكلاتى نگاه كردم كه لال بود. يك بيست و پنجم لبخند قناد را مى‏ديدم.
گفتم: "نه. خانم. اون يكى." و با انگشت اشاره به شيشه ويترين زدم. اثر انگشتم روى شيشه ماند. كسرى از لبخند او را ديدم كه بيشتر به يك دوم اخمش مى‏مانست.
پرسيد: "اين؟"
و به يكى از شيرينى‏هاى گردوييش اشاره كرد. شيرينى گردويى او هم كر بود و هم لال.
گفتم: "نه. خانم جون، اون يكى."
زن چهار پنجم اخمش را نشانم داد. صدايش را كه بلند كرد، صداى بى‏حوصلگيش را شنيدم.
گفت:"اين؟"
و با انگشت اشاره نان خامه‏اى آلبالودار را نشانم داد كه حتى به اندازه يك جمله معترضه حرفى براى گفتن نداشت.
من وقت تنهايى از نانهاى خامه‏اى لال خوشم نمى‏آيد. گفتم: "نه. اون يكى."
و همه اخم زن را ديدم.گونه‏هايش ازخشم به رنگ خود آلبالو بود. چشم‏هاى آبيش از نفرت بى‏رنگ مى‏شدند. دستم را دراز كردم كه با سر انگشت گونه‏هايش را نوازش كنم. صداى خنده مردى را شنيدم و دستم ميانه راه ماند. به زن، به نان‏هاى خامه‏اى كه ديگرحتى درخالى‏ترين ساعتهاى زندگى هم لال شده بودند و به مرد كه خنده‏اش را فرومى‏خورد و سينه‏اش را صاف مى‏كرد نگاه كردم و از قنادى بيرون آمدم.
(لحظه همآغوشى با زن مثل لحظه ورود به قنادى است. گاهى كشش تن اينقدر شديد است كه عشق ديگر حرف بزرگى نيست.آلبالو و بيمارى شش حرفند. شهرو اما چهار حرف بود. يك حرف بيشتر از عشق مى‏زد. اما من جز سه حرف مفت حرفى نداشتم كه به او بگويم. گمانم ‏زندگى يعنى اين. يعنى ورود به قنادى و با دست خالى برگشتن.)

تاملي بر تنهايي-حسين نوش آذر
 

# Thursday, March 11, 2004 9:52 PM
(0) comments


Pink Floyd


So, so you think you can tell
Heaven from hell,
blue skies from pain,
can you tell a green field, from a cold steel rail
a smile from a veil
Do you think you can tell?
And did they get you to trade
your heroes for ghosts
hot ashes for trees,
hot air for a cool breeze
cold comfort for change
did you exchange a walk-on part in the war
for a lead role in a cage?

How I wish, how I wish you were here
we're just two lost souls swimming in a fish bowl
year after year,
running over the same old ground,
and how we found, The same old fears,
Wish you were here?


 

# Tuesday, March 09, 2004 11:17 PM
(0) comments


روياي پاهام

هميشه پاهام آرزو داشتن سقفو لمس کنن
هميشه بهانه ميگرفتن
اولين بوسه سقف پاهامو زخمي کرد
حالا پاهام عاشق سقف شدن
نمي دوني چقدر سخته چپکي راه رفتن

 

# Thursday, March 04, 2004 7:35 PM
(0) comments