For You when I'm in mood

.........

تازگيا تو چشاي هرکي نگاه ميکنم ميفهمم چي ميخواد
ميدونم چه حسي داره
نميدونم چم شده
همه چيز تو مغزم زنده است
خنده هاي مصنوعيو ميشناسم
چيزايي که تو دل آدما هست برام مثل نمايشه
نگاه ها ... رو چشام سنگيني ميکنه

ميدوني تازگيا فهميدم از وقتي تو چشات نگاه کردم
معني نگاه کردنو فهميدم

....مرسي 

# Thursday, January 29, 2004 7:23 PM
(0) comments


خود واقعي

هنگامي که انساني مي ميرد و به خالق مي پيوندد
از او پرسيده نمي شود که چرا مسيح نشدي
ويا چرا علاجي براي سرطان پيدا نکردي
بلکه از او پرسيده مي شود چرا خود واقعيت را پرورش ندادي
چرا آنکه مي توانستي بشوي نشدي؟! 

# Wednesday, January 28, 2004 12:57 PM
(0) comments


زنداني شده

"همه عمر خود را در نارگيلي زنداني کردم.داخل آن کاملا تاريک بود و
بخصوص صبح ها که ميخواستم ريشم را بزنم دچار زحمت زياد ميشدم.
آنچه مرا بيش از حد آزار ميداد اين بود که راهي براي تماس با دنياي خارج نداشتم
و اگر کسي نارگيل را در هم نمي شکست و آنرا باز نميکرد,
همه عمر مجبور بودم در آنجا بمانم و از بين بروم.

در آن تاريکي جان سپردم. چند سال بعد آنها نارگيل را پيدا کردند و شکستند و
مرا مچاله و خشک شده در درونش پيدا کردند و گفتند چقدر تاسف انگيز است,
اگر ما اين نارگيل را زودتر پيدا ميکرديم شايد ميتوانستيم او را نجات دهيم.
شايد کسان ديگري هم در نارگيل هاي ديگري زنداني هستند.

آنها در همه جا به جستجو پرداختند و هر نارگيلي به دستشان مي رسيد
مي شکستند ولي کار آنها بي فايده بود. کسي که قبول مي کند خود را
در نارگيل محبوس کند شانس نجاتش يک در ميليون است.

اما ميدانيد خجالت کشيدم بگويم برادر زني دارم که در دانه بلوط زندگي ميکند."


گوستاوسون
 

# Monday, January 26, 2004 10:16 PM
(0) comments


Yesterday When I was young ...


Yesterday when i was young
The taste of life was sweet as rain upon my tongue
I teased at life as if it were a foolish game
The way the evening breeze may tease the candle flame
A thousand dreams i dreamed
The splendid things i planned
I always built alas on weak and shifting sand
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now i see how the years ran away
Yesterday when i was young
So many drinking songs were waiting to be sung
So many wayward pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see
I ran so fast that time and youth at last ran out
I never stopped to think what life was all about
And every conversation i can now recall
Concerned itself with me, me, me and nothing else at all
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do
I used my magic age as if it were a wand
That never saw the waste and emptiness beyond
The game of love i played with arrogance and pride
And every flame i lit too quickly quickly died
The friends i made all seemed somehow drift away
And only i am left on stage to end the play
There are so many songs in me that won't be sung
I feel the bitter taste of tears upon my tongue
The time has come for me to pay
For yesterday....when i was young, young, young,......young




 

# Sunday, January 25, 2004 11:01 AM
(0) comments


توقع

یه کم توقعتو از زندگی کم کن ...
به جاش توقعتو از خودت ببر بالا
اینجا رو ........ رنگی شد!!!


I wish you'd unclench your fists
And unpack your suitcase
Lately there's been too much of this
Dont think its too late
 

# Friday, January 23, 2004 9:22 AM
(0) comments


چون سبوی تشنه ...

از تهي سرشار,
جويبار لحظه ها جاريست.
چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب, واندر آب بيند سنگ,
دوستان و دشمنان را مي شناسم من.

زندگي را دوست مي دارم؛
مرگ را دشمن.
واي, اما ـ با كه بايد گفت اين؟ ـ من دوستي دارم
كه بدشمن خواهم از او التجا بردن.

جويبار لحظه ها جاري ...

م.اخوان ثالث 

# Wednesday, January 21, 2004 4:59 PM
(0) comments


غصه


جون من غصه نخور ...
حالا ایندفعه رو بیخیال دفعه بعد ایشالله
حالا اخماتو باز کن

ای بابا عجب اسبی سوار شدیما!

اصلا انقدر غصه بخور تا بمیری ...
وقتی مردی خودم سر قبرت گلای سرخ میارم
هیچی بلد نباشم , خرما که بلدم بپزم

 

# Sunday, January 18, 2004 1:35 AM
(0) comments


شخصیت!


آدما از نظر شخصیتی 4 دستن:

-یه دسته از آدما شخصیتشون جامد میباشد. نه کاری به کسی دارن و
نه اگه کسی کاری به کارشون داشته باشه براشون مهمه.
اصولا شخصیت ثابتی دارن و خیلی محافظه کارن ,
در برابر فشار و ضربه و حرارت مقاومن.
آدمای با اراده و سرسخت جزء این دسته میباشند.

- یه سری از آدما شخصیتشون مایع است, تو هر ظرفی برن همون شکلی میشن.
انقدر تو ظرفشون میمونن تا یکی بندازتشون بیرون ,
. قدرت بیرون رفتنم ندارن!
اینا اصولا دسته معتاد و خاک بر سر جامعه رو تشکیل میدن.
هر جا که برن سعی میکنن همون شکلی و همون رنگی بشن.
هرکی هرچی بهشون بگه قبول میکنن ,
خلاصه این که تا وقتی مایع هستند نمی فهمن کی هستن.!؟

- یه عده گازن . مثل همون مایع ها شکل ظرفو میگیرن , اما نه هر ظرفی!
فرقشون اینه که این دسته آدمای آزادی هستن .
تو هر ظرفی که میرن یه کم از شکل ظرفو به خودشون میگیرن
ولی اگه حال نکردن میرن تو یه ظرف دیگه .
شخصیتشون دایم داره آپدیت میشه!

- دسته آخر پلاسما میباشد. این دسته از آدما میشه گفت خود ظرفن.
هسته هر جمعی رو تشکیل میدن
و بیشتر آدمای مایع و گازو تحت تاثیر قرار میدن.

به نظر من هیچ آدمی(از نوع عاقلش) هیچ کدوم از اینا نیست!
همهء آدما بین این سه حالت به تعادل رسیدن .
بسته به دمای محیط رشدشون یکی از این سه حالت توشون بیشتره !
(البته از به تعادل رسیدن یا نرسیدن پلاسما اطلاعی در دست نمیباشد)


 

# Thursday, January 15, 2004 11:10 PM
(0) comments


Anathema - parisienne moonlight(now playing ...)


I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...





 

# Wednesday, January 14, 2004 7:27 PM
(0) comments


؟؟؟؟؟





بعضی چیزا خیلی آدمو به زندگی امیدوار میکنه !
کدومو دیدی :
اینکه ژولی پولیه
یا
دو خط آخرو خوندی؟؟؟

 

# Monday, January 12, 2004 11:52 PM
(0) comments


Blowing in the wind ....


کاش جواباشو میدونستم!


How many roads must a man walk down, before they call him a man
How many seas must a white dove sail, before she sleeps in the sand
How many times must the cannonballs fly, before they are forever banned

The answer, my friend, is blowing in the wind
The answer is blowing in the wind

How many years must a mountain exist, before it is washed to the sea
How many years can some people exist, before they're allowed to be free
"How many times can a man turn his head, and pretend that he just doesn't see"

How many times must a man look up, before he can see the sky

How many years must one man have, before he can hear people cry
How many deaths will it take till he knows, that too many people have died

 

# Thursday, January 01, 2004 4:35 PM
(0) comments