"همه عمر خود را در نارگيلي زنداني کردم.داخل آن کاملا تاريک بود و
بخصوص صبح ها که ميخواستم ريشم را بزنم دچار زحمت زياد ميشدم.
آنچه مرا بيش از حد آزار ميداد اين بود که راهي براي تماس با دنياي خارج نداشتم
و اگر کسي نارگيل را در هم نمي شکست و آنرا باز نميکرد,
همه عمر مجبور بودم در آنجا بمانم و از بين بروم.
در آن تاريکي جان سپردم. چند سال بعد آنها نارگيل را پيدا کردند و شکستند و
مرا مچاله و خشک شده در درونش پيدا کردند و گفتند چقدر تاسف انگيز است,
اگر ما اين نارگيل را زودتر پيدا ميکرديم شايد ميتوانستيم او را نجات دهيم.
شايد کسان ديگري هم در نارگيل هاي ديگري زنداني هستند.
آنها در همه جا به جستجو پرداختند و هر نارگيلي به دستشان مي رسيد
مي شکستند ولي کار آنها بي فايده بود. کسي که قبول مي کند خود را
در نارگيل محبوس کند شانس نجاتش يک در ميليون است.
اما ميدانيد خجالت کشيدم بگويم برادر زني دارم که در دانه بلوط زندگي ميکند."
گوستاوسون